خدایا کی رسد روزی که باز از عشق
با عشقم سخن گویم
به او با لطف گوید دل
کسی اینجا دلش خون شد
ز عشق تو چو مجنون شد
ولی تو کی خبر داری؟
زقلبم ای گل نازم
از آن روزی که چشمت با نگاهم همنوا گردید
به خود بالیدم ودر خود نمی گنجم
وآیا این خود عشق است؟
ویا وهم وخیال است وآیا خود خبر دارد
که قلبم از برای دیدنش خون است
نمیدانم خدایا کی رسد روزی که
باز از عشق با عشقم سخن گویم
امشب در رحمت دوست برروی همه باز است
ما را دعا کنید
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان!
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
_آی
با شما هستم!
این در ها را باز کنید!
من به دنبال فضایی میگردم:
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آن جا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریادی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی میآید با من فریاد کند
فریدون مشیری