مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست!پس بخندید!
دریاب که مبتلای عشقم
وآزاد کن از بلای عشقم
از جای چو مارحلقه بر جست
در حلقه ی زلف کعبه زددست
میگفت گرفته حلقه در بر
که امروزمنم چو حلقه بر در
در حلقه ی عشق جان فروشم
بی حلقه ی او مباد گوشم
گویند زعشق کن جدایی
که این نیست طریق آشنایی
من قوت زعشق میپذیرم
گر میرد عشق،من بمیرم
پرورده ی عشق شد سرشتم
بی عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود زعشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب!به خدایی خداییت
وانگه به کمال کبریا ییت
که زعشق به غایتی رسانم
که او ماند،اگر چه من نمانم
از چشمه ی عشق،ده مرا نور
وین سرمه مکن زچشم من دور
گر چند شراب عشق مستم
عاشق تر ازاین کنم که هستم
نظامی