یادم آمد،شوق روزگار کودکی
مستی بهارکودکی
رنگ گل جمال دیگر در چمن داشت
آسمان جلال دیگر پیش من داشت
شور وحال کودکی بر نگردد دریغا
قیل وقال کودکی بر نگردد دریغا
به چشم من همه رنگی فریبا بود
دل دور از حسد من شکیبا بود
نه مرا سوزسینه بود
نه دلم جای کینه بود
روز وشب دعای من، بوده با خدای من
کز کرم کند حاجتم روا
آنچه مانده از عمر من به جا
گیرد وپس دهد دمی،مستی کودکانه ی مرا
شور و حال کودکی بر نگردد دریغا
قیل وقال کودکی بر نگردد دریغا
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
تو نیستی که که ببینی
چگونه پیچیده است طنین شعر نگاه تو در ترانه ی من
چگونه می گردد نسیم تو در باغ بی جوانه ی من
چه نیمه شبها کز پار ه ای ابر سپید
به روی لوح سپهر تو را چنانکه دلم خواست ساخته ام
تو نیستی که ببینی چگونه دوراز تو
به روی هرچه در این خانه است غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من
بجز یاد تو ،همه چیز را رها کرده است
دو چشم خسته ی من در این امید عبث
دوشمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی،تو نیستی که ببینی
فریدون مشیری
عهد نامه
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطرۀ اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطر ه ای اخلاص دریا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد دل بر مکن باز آ
در این خانه دق الباب کردنش بامن
به من گو حاجت خود رااجابت میکنم آنی
طلب کن انچه میخواهی مهیا کردنش با من
چو خوردی روزی امروزما را شکر نعمت کن
غم فردا مخورتـامین کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک وبد راجمع ومنها کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومیداز رحمت
تو توبه نامه را بنویس امضاءکردنش با من