من چرا دل به تو داد که دلم می شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
دل وجانم به تومشغول ونظر درچپ وراست
تا ندانند، تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند ازنظر از دل بروند،از دل برونند
توچنان در دل من رفته که جان در بدنی
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
سعدی
حرف راباید زد!
درد را باید گفت !
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنایی با شعور ؟!
و جدایی با درد ؟!
و نشستن در بهت و فراموشی
یا غرق غرور ؟!
حمید مصدق