همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
ز پی ات مراد خود رادوسه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
خردم بگفت بر پرز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت زتنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چوپی کبوتردل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند وعنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تووآن دل پشیمان
که زهر دوتا نرستم دل دیگرم نیامد
دل دیگرم نیامد
مولانا
چه رازی در اعماق چشمت نهفته
چه کس با شب از چشم تو قصه گفته
که من چون شهابی،که مثل حبابی
چنین در هوایت رها شده ام،فنا شده ام
کدامین پرنده در این صبح روشن
زمن گفته باتو ز تو گفته با من
که من چون ستاره که مثل شراره
چنین در هوایت رها شد ه ام،فنا شده ام
بهاردل من،قرار دل من
بگوشه ی غم صفای تو بود
به خلوت شب نوای تو بود
تو نور خدایی کجایی کجایی
نوید رهایی به گوش دلم
صدای تو بود
سهیل محمودی