شب بود وخسته بودم از زخمه جدایی
بی تو نشسته بودم در سوک آشنایی
پیغام خود سپردم تا آورد نسیمت
خون شد دل از غم تو ای بی نشان کجایی
این سو آن سو از تو نشان بپرسم
گاهی از این گاهی از آن بپرسم
ماندم تنها وبی تو ،گم شد ترانه هایم
بغضی شد وگره خورد با نام تو صدایم
بین من وتو اکنون دریا وکوه وهامون
بی من تو در کجایی من بی تو درکجایم
دود می خیزد زخلوتگاه من.
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان میرسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
.خویش رااز ساحل افکندم درآب
لیک از ژرفای دریا بیخبر.
برتن دیوارها طرح شکست.
چشم می دوزد خیال روز وشب
از درون دل به تصویر امید.
سهراب سپهری
امشبی ای گریه امانم بده
فرصت حرفی به زبانم بده
مژده از من به کسانم بده
چون سحر آمد به خدا می روم
من دگر از شهر شما می روم
آمده بودم که به دل سادگی
زنده شوم با غم دلداگی
پر کشم اکنون سوی آزادگی
هدهدم وسوی صبا میروم
من دگر ازشهر شما میروم
ای نفس خسته مرا صدا کن،صدا کن ،صدا کن
زین قفس بسته مرا رها کن،رها کن،رها کن
غمزده ای ای خدا،اینهمه تنها چرا
بین زکجاتا به کجا میروم
من دگر از شهر شما میروم
روزی تو خواهی آمد،از کوچه های باران
تا ازدلم بشویی غمهای روزگاران
و روح سبزگلزار ،گل شاداب بی خار
مرا از پا فکنده شکستنهای بسیار
تو یاس نومیده،من گلبرگ تکیده
روزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده
که عشق از دل رمیده
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت به ازما کم نباشد
من از تو در دست عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
ای خدنگ تو را من نشانه
ای علاج دل ای داروی درد
همره گریه های شبانه
با من سوخته در چه کاری
ای فسانه خسانند آنان
که فروبست به راه وبه گلزار
خس به صدسال طوفان ننالد
گل زیک تند باد است بیمار
تو مپوشان سخن ها که داری
نیما یوشیج