مجنون چو حدیث عشق بشنید
اول بگریست!پس بخندید!
دریاب که مبتلای عشقم
وآزاد کن از بلای عشقم
از جای چو مارحلقه بر جست
در حلقه ی زلف کعبه زددست
میگفت گرفته حلقه در بر
که امروزمنم چو حلقه بر در
در حلقه ی عشق جان فروشم
بی حلقه ی او مباد گوشم
گویند زعشق کن جدایی
که این نیست طریق آشنایی
من قوت زعشق میپذیرم
گر میرد عشق،من بمیرم
پرورده ی عشق شد سرشتم
بی عشق مباد سرنوشتم
آن دل که بود زعشق خالی
سیلاب غمش براد حالی
یارب!به خدایی خداییت
وانگه به کمال کبریا ییت
که زعشق به غایتی رسانم
که او ماند،اگر چه من نمانم
از چشمه ی عشق،ده مرا نور
وین سرمه مکن زچشم من دور
گر چند شراب عشق مستم
عاشق تر ازاین کنم که هستم
نظامی
ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم
ای نور هر دو دیده بی تو چگونه بینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم
ای شش جهت زنورت چون آیینه ست شش رو
وروی تو خجسته از تو کجا گریزم
گر بندم ای بصر را ور بکسلم نظررا
از دل نه ای گسسته از تو کجا گریزم
مولانا
یک عمر به پای انتظار تو نشستیم،ای دوست کجایی؟
عمرتمام گشت ودر خویش شکستیم ،ای دوست کجایی ؟
باز آی ودل شکسته را ببین
همه عمر دل به تو بستیم، ای دوست کجایی؟
ای که بر انداختی صحبت اهل وفا
مجلس صاحبدلان بی تو ندارد صفا
حال دل ریش ما پیش تو پوشیده نیست
واقف رازی ولی فارغی از حال ما
در قدح بی دلان زهرغمت نوش ناب
در نظر عاشقان خاک رهت توتیا
کوی خرابات نیست منزل اهل صلاح
شاهد ومی از کجا،گوشه نشین از کجا
عاشق دیوانه ام،خدا،عاشق دیوانه ام
ساکن میخانه ام،حبیب،ساکن میخانه ام
از همه بی گانه ام،تا تو شدی آشنا
جور گذ شت از حساب،بیش ندارم شکیب
چند تواند کشید،عاشق بی دل جفا
عماد کرمانی
حسرت همیشگی
حرف های ما هنوز نا تمام............
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن که باخبر شوی!
لحضه عزیمت تو ناگزیر میشود
ای....
ای دریغ وحسرت همیشگی!
ناگهان چه قدر زود دیر میشود!
قاف
وقاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود!
قیصر امین پور(یادش گرامی )به اندازه تمام روزهای نبود نت دلتنگم،
آیا دوباره به میان ما بازخواهی گشت وآسمانمان را
آبی خواهی کرد؟
کاش گاهی پیامی را با قاصدکها
برایم بفرستی
وخاطرات با هم بودن را در تقویمی که اشتیاق
روزهای با تو بودن
را در خود خوابانده است
تکرار کنیم..........
یادت گرامی باد
شاید امروز که با توأم بهاری باشد
گذر زمان تو لحظه های من گم باشد
شاید از ثانیه های عمر من
با تو بودن از خیال من پرباشد
شهلا
دل نوشته
گاهی که دلم تنگ میشود وچشمانم
میگیرد........
از اشک چشمم هم دلگیر میشوم.
شبی که چشمان مهتاب
عشق بی پایان را نظاره گر بود.......
آفتاب صبح،
عظمت آن عشق را درک نکرد.
برتو بادبه خوشرویی،که خوشرویی کمند دوستی است ( امام علی (ع))
همان طور که آفتاب تیرگی ها رامی رانداشخاص با نشاط نیز از قلب دیگران غم واندوه رامی زدایند ( اورایزن اسوت)
انسان تر کیب عجیبی است در عین ناچیزی خود را برتر از همه می داند ( اشیل )
زندگی کشیدن تصویر است نه جمع کردن ارقام
الیوروندل هلمز
میخواهم بدون اسارت دوستت بدارم،
با آزادی در کنارت باشم،
بدون اصرار تو را بخواهم،
با ناراحتی تر کت نکنم،
با سرزنش از تو انتقاد نکنم،وبا تحقیر به تو کمک نکنم،
واگر تونیزبا من چنین با شی، یکدیگر را غنی خواهیم کرد.
ویرجینا ستیر